تبليغاتX
دختری از جهنم زمین ... می نویسد
من با آنچه می گویی مخالفم، اما تا پای جان ایستاده ام تا تو بتوانی آزادانه حرفت را بزنی
 ظلمت

 

 

پليس منطقه اي در پي دو حيوان بود

 

 

فرار من و تو از باغ وحش يك آن بود

 

 

پلنگ ها سه نگهبان باغ را كشتند

 

 

بزرگ و كوچك از اين حادثه هراسان بود عدالت

 

 

پلنگهاي فراري اگر چه مي رفتند

 

 

تمام كوچه خيابان پر از نگهبان بود

 

 

قرار بود كه يك خانه دست و پا كنيم

 

 

اگر چه خانه ما تا كه بود زندان بود

 

 

جنوب شهر خيابان فرعي بازار

 

 

صداي تير و تفنگ آن طرف دو چندان بود

 

 

گلوله بود و هياهو و آسمان ابري

 

 

و باز ريزش باران كه هي كماكان بود

 

 

چه نعره ها كه نمي زد پلنگ نر در شهر

 

 

و جمعيت كه به هر سمت و سو گريزان بود

 

 

تفنگ ها همه آماده آن دو را بزنند

 

 

مرا زدنند و تو ماندي و قسمت اينسان بود

 

 

گناه خانه بدوشي كنار آزادي

 

 

گذشته از همه مردن چقدر آسان بود

 

 

براي دفعه آخر مرا نبوسيدي

 

 

تو رفتي و جسدم بي تو زير باران بود

 

 

و حال يك تنه بايد كه خانه را مي ساخت

 

 

پلنگ ماده كه از كرده ها پشيمان بود

 

 

غروب جوي پر از خون و خانه اي بي مرد

 

 

پلنگ و نم نم باران كه رو به پايان بود.

 

نگاه

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 17:44
  به قلم: کبوتر کله سرخ  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T