دادگاه مقتولين
قتل گاه نفس هايم بود
حکم آزادي ام
آب گل آلودی بود
مزين به آفتابی ترين شب
اعدام باشلاق
به ميمنت بی اعتمادي قضات
برگه پزشک قانونی را چسباندند
مرگ بر اثر پياده روی
بالای آخرين امضايم نوشتم
دروغ است
اما نبود من به تاثير گام ها رسيده بودم
بودن و يا نبودن ديگر فرقی نداشت
زيرا خواب آلوده از پشت بوته های پلکين خبر ندارد
اما توفنده طلسم حجله گاه پرسه نسيم هرزه کاری بود
که نهيبم ميزد :
پلک زدن ممنوع
شتابناک لجن های آبگينه ای را به پا کردم
برای فرار ابتدا بايد مبداء را شناخت !!!
اينجا کجاست ؟ زندان ؟
پيشانی امرا سيبل ناوک هايشان کردم تا جوابم دهند
احساسی قلقلکم ميداد
خونم را به پای ترازوی عدالت ريخته اند
تا شمشيرش سرخ را بشناسد
اما ای کاش جسدم را بر کفه سبک ترازو ميگذاشتند
که صبح تبرئه شود
مجبور بودم با زشت ترين فرشته همسفر شوم
تا رای اصراری دادگاه را اجرا کند
من بايد حکم تکراری لعنتي را بلند بلند می نوشتم
محکوم به چند سال زندان به اعمال شافه ؟ !!!