در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت.
مردم دورش جمع شده بودند،
هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود:
غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ...
هر كس چيزي ميخريد .
و در ازايش چيزي ميداد.
بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را.
بعضيها ايمانشان را ميدادند .
و بعضي آزاديشان را.
و من ديدم که شيطان ميخنديد
+
نوشته شده در شنبه 25 فروردین1386ساعت 17:35
  به قلم: کبوتر کله سرخ
|