تبليغاتX
دختری از جهنم زمین ... می نویسد
من با آنچه می گویی مخالفم، اما تا پای جان ایستاده ام تا تو بتوانی آزادانه حرفت را بزنی

بردگان فراری

 

 

زبانم از درد زیر آسیاب دندان ها

جویده / کوبیده و سرخ میشود

فریاد بر هنجره ام پنجه می کشد

کوبیده زبان با خورشت خون هنجره می خورم از درد

            از درد یک سرمشق

 اینگاه که /  استاد شعر سرمشقم میدهد تا بنویسم :

بابا آب ندارد !

بابا نان ندارد !

 بابا خانه ندارد!

درد دارد ! 

بابا حرف دارد ! 

خانه را ویرانسرا را دوست می دارد.

شعر من به برابری می اندیشد     

  و میدانم!

که از برایش نه قافیه نه وزنی نخواهم یافت!   

  که برابری را هم برابرتر کشته اند!

واژه ای که به نامش   

   خاک وطن جویدند و یک کاسه خون بالایش را ندانست.

از دیروز تا امروز فهم این واژه مغذ می خواهد !  

 دیروز تا امروز هر چه شنیدیم از عدل / برابری بود

شنیدن کجا دیدن شود ؟!!! ! 

   چشم ها به گوشها حسادت کردند

نابینا شدنند ...    

  از بس برای دیدنش

چشم چرانی کردند.

دیروز گر چه گل آلود  

     فردا  روشن است

فردایمان را در دیروزمان ترسیم کنیم اگر 

     همه با هم برابرند اما ...

باز من نادان نمیدانم که چرا ؟   

   چرا همیشه بعضی "برابرتر"ند از شانه برهنگان؟

گوشها از شنیدن نا شنوا   

    چشم ها از ندیدن نابینا  

  برابریه تکه دستمال بر دوش مرد را

شنیدن کجا دیدن شود؟  

 من نادان شدم  این واژه را اعتراف باید کرد.

"انسانی" با یک تکه پارچه بر دوش 

   با "انسانی" شلاق بر دوش چشیده ؟  چه فرقی میکند ؟

من نامه به یک مرد مینویسم.     

    به زنی که دردم میکشد.

مردی که در دامگاه برابری مجهول الهویه نامید عدالت را  

   آن یک قطره بارانم ، در کویر...

 و به پنجره ای، / که  دیوار کردنش / تا دریای برابری را غرق شده ببینیم

برسد به بند 209 

   به نگاه خیره به دیوار زنی اسیر...  

  به معلمی که تا آخرین نفس میگفت :

بابا آب ندارد ! / بابا نان ندارد !    

   بابا درد دارد ! حرف دارد ! خانه ندارم ...

من آن پروانه افلیجم / که میگردم به دور همین شمع

شعر من به برابری می اندیشد.  

   به قلبهای ساف / دستهای ترک خورده در زنجیر تا پا

به آب / نان / خانه / ندارد چرا بابا ...       

     به سردی فلزی که سخت میفشارد دستهای پینه زده  

گفتند شاگردان را با چوب الف بیگانه میکنیم

از شاگرد که بگذریم    

     همین دیشب رد پایش بردستهای معلم یادگاری نوشت

کبود شده رد پایش بر پا های برهنه    

    کبود شده رد پایش بر دستهای "شادی" / بر شانه های "مهدی"

کبود شده رد پایش بر ترک خورده دستها در بنددست 

   کبود شده رد پایش بر دستهای دخت  ....... زمین

چه شد ؟ / چه باید کرد ؟ / چگونه باید کرد ؟  

   مگو همینجا ماند باید / لولید میان لای و لجن برابری

من به یک پروانه افلیج فکر می کنم / که افسانه ای باور نکردنی بود

وقتی از مردار زنان رهید و به شمع رسید     

       به شمع برابری

پروانه ای که از برای دیدار شمع گل خرید   

   بهایش را جان پرداخت

یک گل بی رنگ و بو  

یک رز مصنوعی

آخر کدامین گل جنگ را نعمت مینامد ؟ 

 آخرکدامین گل ؟   

کدامین گل ؟

که ما آن را رز مینامیم! 

  کدامین رز رحمت را در خون خلاصه میداند.

من / نادان     

   برای آنان که من از در آمدند  

       من از درگذشتند

در شهر ما قعطی شاعر نیست

  یا خدای ناکرده خشکسالی شعر نیست

به حکم برابرتران خاموش را آهسته مینویسند. 

  با تو هستم شاعر (!)

شاعرالدوله و شاعر با هم، فرقهایی دارند  

   فرقهایی اندک، مرزهایی باریک

که ز حُر تا دگری یک نقطه ست!   

   یک دستمال بر دوش تا دوشی آشنا بر رهنگی و شلاق

شعرهاشان را نیز، چون خود شاعرها، انگ چسبانده اند

خواب بر دیده ی بردگان شیرین  

    بنده داران بیدار!!!

شاعر مرحوم ! 

   شعرش نیز، چون خودش محروم! 

   شعر او مثل وجود خود او حرف مگوست

« آی ساکت جیرجیرک!   

   از چه است این فریاد؟  

  بیداد نکن،  برده هایم خوابند! »

ای وای ببخشید بنده هایم خوابند ....

منزجرم از مرگ اما........

مرگ بر  خواب بردگان

بیش از گفتمان مرگ از خواب تسلیم آوردنگان /  از خواب بردگان دردم میآید.

در قانون برابرتران شاعران دروغ می نالند  

      نمیدانم چگونه بنالم که به بهتان دروغ خاکم نکنند

در گورستان بنده گان فراری.

http://i3.tinypic.com/5395utk.jpg

 

http://i5.tinypic.com/4pt9m42.jpg

 

The image

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 21:39
  به قلم: کبوتر کله سرخ  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T