تبليغاتX
دختری از جهنم زمین ... می نویسد
من با آنچه می گویی مخالفم، اما تا پای جان ایستاده ام تا تو بتوانی آزادانه حرفت را بزنی
" ديوار"

 

  مادرخسته ازخريدبرگشت وبه زحمت زنبيل سنگين راداخل خانه

 

  آورد. پسربزرگش که منتظربود، جلودويد وگفت : مامان، مامان!

 

  وقتي من درحياط بازي ميکردم وبابا داشت باتلفن صحبت ميکرد

 

  تامي با ماژيک روي ديواراتاقي که شما تازه رنگش کرده ايد ،

 

  نقاشي کرد!

 

  مادرعصباني به اتاق تامي کوچولورفت. تامي ازترس زيرتخت

 

  قايم شده بود،مادرفريادزد: توپسرخيلي بدي هستي وتمام ماژيک

 

  هايش رادرسطل آشغال ريخت. تامي ازغصه گريه کرد.

 

  ده دقيقه بعد وقتي مادروارداتاق پذيرائي شد،قلبش گرفت . تامي

 

  روي ديواربا ماژيک قرمزيک قلب بزرگ کشيده بود وداخلش

 

  نوشته بود: مادردوستت دارم!

 

  مادردرحاليکه اشک مي ريخت به آشپزخانه برگشت ويک قاب

 

  خالي آورد وآن را دورقلب آويزان کرد.

 

  تابلوي قلب قرمز هنوزهم دراتاق پذيرائي برديواراست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 13:59
  به قلم: کبوتر کله سرخ  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T