دارم تو را از خویش میکارم همیجوری ؟
گر آن غده ی سخته صنوبر شکل قلبت بود
با این همه دوستت داشتم همینجوری !
در حوض چشمت نم نمک میریخت چشمانم
تا صبح ابری وار می بارم همیجوری
یک تیر خواهم زد به قلبم تا بدانی تو
من بی تو از خود سخت بیزارم همینجوری
کوشش نکردم تا به دستت آرم اما
از تو چگونه دست بردارم همینجوری
