توي دنيايي كه قلبا هر كدون يه جا اسيرن
كاش به فكر اونا باشيم كه از اين زمونه سيرن
اونا كه تو عصر آهن تشنه ي يه جرعه يادن
كاش كه دست كم نگيريم اينجور آدما زيادن
نذاريم كه تو چشاشون بشينه دونه ي اشكي
اونا فانوسن و خاموش آره فانوساي مشكي
دنياشون شايد يه شهره خالي از قهر و دو رنگي
توي سينشون يه قلبه جاي اين دلاي سنگي
چهرشون شايد به ظاهر مث ديگران نباشه
اما نور مهربوني توي شهرمون مي پاشه
غم چشماشون عجيبه توي خاطرا مي مونه
ما ازش خبر نداريم چيزي رو كه اون مي دونه
توي اين عصر پر از درد خيلي آدما يه دنيان
خيليا تو جمع دنيا بي قرار و تك و تنهان
زير سايه ي سلامت هواشونو داشته باشيم
توي جمع بي قرارا عطر خوشبختي بپاشيم
به بهونه ي زمونه نذاريم كه برن از ياد
بذاريم زنده بمونن مث عشق پاك فرهاد
قصه ي فانوس مشكي صحبت ديروز و فرداس
قصه شون مال حالا نيست از حالا تا ته دنياس
نمي گم با اين ترانه گل كنه محبتامون
جايي رو بايد بگيرن هميشه تو فرصتامون
اين ترانه يه اشارس به دلاي خواب و بيدار
كه به ياد اونا باشيم همه به اميد ديدار
غم تنهايي رو بايد از نگاهشون بخونيم
خدا خيلي مهربونه اگه ما بنده ي اونيم