تبليغاتX
دختری از جهنم زمین ... می نویسد
من با آنچه می گویی مخالفم، اما تا پای جان ایستاده ام تا تو بتوانی آزادانه حرفت را بزنی

منم دخت ایران و ایرانی ام....
ولی در درون زنی مردانه ام...


كنون‌ پنج‌ سنگر بیاراستیم ... ‌
به‌ راه‌ «فریدون‌» بپا خاستیم ...


پس‌ از آفرین‌ و سپاس‌ و درود ...
به همراه این آریایی سرود ...

 

ایران دخت


//// زنم من.

زنی در اندرونی -
در پستویی که در آن حسرتها
و آرزوهایم را پنهان کرده ام.

 پستویی

که بوی خواسته های مردانه ات

در آن ، هوای آزاد رهایی ،
هوای آزادی را پس می زند.
زنم من.
زنی که مشروطه را پشت سر گذاشته است.
اسلحه به دست و فریاد بر زبان به استقبال آزادی رفته است
و خیلی زود از کَفَش داده ؛
از کفش ربوده اند!
زنم من ؛
در هیات یک انسان.
هرچند اگر کاغذی به نام «قانون» به انکارم برخیزد.
زنم من و انکار من ،
انکار حقیقت است.
قرنهاست که این را می گویم و تو هنوز آن را نشنیده ای!
همیشه دیواری بوده است ؛
همیشه پرده ای.
چهره ام را ببین!
این صورت دیروز من است.
از یادم نمی رود.
از یادم مبر! من همانم ؛
از اندرونِ پنهانِ تو به خیابان آمده ام.
با تو سخن گفته ام.
دنیا صدایم را شنیده است.
دنیا به سلامم پاسخ گفته است
و تو هنوز در کار دیوار کشیدن و
پرده انداختنی!
با من بیا. از دیروز "تو" به امروز "ما".
اگر نیایی فردا از آن "من" خواهد بود !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 11:24
  به قلم: کبوتر کله سرخ  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

 

 

(((  قرار ...  )))

 

 

قرار روبه روی کافی شاپ , راس چهار

 

آهای منتظرم !  دیر کرده ای اینبار !

 

همیشه راس چهار  دست تو به دستم بود

 

و حال شاخه گل تو گل همیشه بهار

 

دوباره خط نگاهم به جاده ها چسبید

 

و غوطه ور شد احساس من در این افکار

 

نگو که قید مرا هم زده , نگو , نه نه !

 

آهای فکر پلید , دست از سرم بردار

 

 

*****

 

درست یک سال بعد جاده ی خلوت

 

سکوت یک سرکاری از خودش بیزار

 

یکی , دوتا , سه تا , هزار غنچه پرپر

 

صدای پک زدن من به بسته سیگار

 

ترانه های جدیدت چه قدر تکراریست

 

نوار لعنتی من – همش / همش تکرار

 

بگو که بر میگردی هنوز منتظرم

 

هنوز روبروی کافی شاپ راس چهار

 

نشسته ام تنها به امید دیدارت

 

فقط به خاطر تکرار آخرین دیدار

 

 

*****

 

قرار  , روبروی چشمانت لحظه ی مرگ

 

صدای آخرین پیام من  , صدای نوار:

 

(( امید من به سلامت برو  ,  خیالت تخت ))

 

خیال پوچ مرا هم به قصه ها بسپار ...

 

 

شاعره محترمه : شکوفه پویایی

+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 18:53
  به قلم: کبوتر کله سرخ  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

ای داستان ادامه ندارد نخوانی ام

 

هی - تاکسی - مرا به خودم میرسانیم ؟

 

 

 

به کجا میروی عزیز؟ این وقت شب کجا ؟!!!

 

گفتم به روزهای قدیم جوانی ام

 

 

 

چپ چپ نگاه کرد و مرا با خودش نبرد

 

فهمیده بود مرا با خودش نبرد

 

 فهمیده بود مرد فراریه جانیم

 

 

 

کمی نمانده بود سایه خود را لگد کنم

 

 افتاده بود روی زمین زندگانی ام

 

 

 

من آزادی را که مثل خودم بی کس بود

 

 را کشته ام و برای همین است که جانی ام

 

 

 

حالا دوباره گورم را گم میکنم عزیز

 

ار بس نداده هیچ کسی نشانی ام

 

 

 

من باز قرص های خودم را نخورده ام

 

چون من به قول مردم اینجا روانی ام

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 17:37
  به قلم: کبوتر کله سرخ  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

دوستان و بزرگواران

از اینکه ما رو تنها نمیگذارید و با نظراتتون ما رو بیش از پیش مسرور و مدیون میکنند سپاسگذاریم

همتون رو دوستتون داریم

تنهامون نگذارید

 

 

امروز شعری داریم از دوست شاعرمون جناب مهدی رهدار عزیز

 

 

 

 

(دادگاه مجهول الهویه های مطبوعاتی)   

 

 

خبر تیتر می شود/ دست به دست

 

 

در راه دامگاه عدالت 

 

 

بوی خورشت بریده زبان

 

 

حرفها را به لب نیامده از یاد می برد

 

 

مشغول خواندن شعارهای دیواری ام         

 

 

      باروزنامه ای در دست

 

 

از بس مرگ بر در و دیوار نوشته اند....    

 

 

        چقدر مرگ بر در و دیوار نوشته اند

 

 

 

رد می شوم

 

 

 

قلبی روی دیوار است

 

 

زنی دلش را به دست گرفته / چادرش را به دندان

 

 

           نگاهم را دور می زنم / دیوار بعدی

 

 

به کاندیدای اصلح ما رای دهید             

 

 

   : زنده باد  بادا     بیلت  کلنگ  بادا

 

 

به دادگاه می رسم با روزنامه خوابهای دیگر      

 

 

                روزنامه را باز می کنم

 

 

تیتر بزرگ می شود              

 

 

           مای امروز

 

 

به امر صندلی خانه                

 

 

               حقوق معنوی زیاد می شود

 

 

: آمین                               

 

 

منشی می گوید : به احترام حاج آقای صندلی بلند شوید

 

 

خوشبختانه جایگاه زن و مرد یکی شده    

 

 

    برای همین خیلی از بچه ها پدر و مادرشان یکیست

 

 

تق                     تق                                   تق

 

 

           دادگاه علنیست

 

 

: آقای / زاده / شما متهم هستید                   

 

 

             به این هرنوشتها

 

 

متهم :

 

 

 به خدا من این یکی نیستم من آن یکی هستم          

 

 

      ولی حرف/ حرف در می آورد

 

 

صفحه آگهی         

 

 

       - کره آب بدون کلسترول

 

 

 

تور مسافرتی به آخهای آزاد 

 

 

    - کتاب فال عشق از روی چروکهای کفش منتشر شد

 

 

زایده ی قبرهای چند طبقه             

 

 

     در این مرده تماشا دچار لذت شناسی مرگم 

 

 

          مردن که تماشا ندارد

 

 

تمام دنیا مد نظر داشته باشد             

 

 

              من بریده روزنامه جمع می کنم

 

 

نمی دانم تا کی

 

  

    تا کی سوار بر اسب ِماندن

 

 

تا کی  سرتان پیش مثل میش چشم می گویید 

 

 

         چشم که می بیند/ نمی گوید

 

 

چه نشسته اید به خاک سیاه ؟     

 

 

  که ایستاده ها هم عقب مانده اند

 

 

آنها که ماندند  درماندند        

 

 

        آنها که رفتند  دررفتند

 

 

باز مانده ای بازنده ایم            

 

 

       این روزها با اینکه با چند صدا حرف میزنم

 

 

 هر حرفی به من می چسبد   

 

 

             مثل تشویش اذهان عمومی

 

 

 

در این گوارش ناگوار اگر حضم نشوی

 

 

         دفع خواهی شد

 

 

متهم :(صورتش درمیله ها)

 

 

  با فریاد- این قانون غیرقانونیست  

 

 

قاضی : ختم جلسه            

 

 

        منشی: جادارد ازعوامل پشت پرده تشکر کنیم

 

 

خانمها آقایان بعد از پایان جلسه       

 

 

                  از سمت کنار هم رد شوید

 

 

جلوی دادگاه       

 

 

        کم کم همه جا خلوت می شود

 

 

کسی با چشمهای توخالی رد شد       

 

 

        سایه ام با او رفت

 

 

در این تمرگش مه آلود         

 

 

                خودم را به کوچه بعدی می زنم

 

 

            چپ یا راست فرقی نمی کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 16:28
  به قلم: کبوتر کله سرخ  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
" ديوار"

 

  مادرخسته ازخريدبرگشت وبه زحمت زنبيل سنگين راداخل خانه

 

  آورد. پسربزرگش که منتظربود، جلودويد وگفت : مامان، مامان!

 

  وقتي من درحياط بازي ميکردم وبابا داشت باتلفن صحبت ميکرد

 

  تامي با ماژيک روي ديواراتاقي که شما تازه رنگش کرده ايد ،

 

  نقاشي کرد!

 

  مادرعصباني به اتاق تامي کوچولورفت. تامي ازترس زيرتخت

 

  قايم شده بود،مادرفريادزد: توپسرخيلي بدي هستي وتمام ماژيک

 

  هايش رادرسطل آشغال ريخت. تامي ازغصه گريه کرد.

 

  ده دقيقه بعد وقتي مادروارداتاق پذيرائي شد،قلبش گرفت . تامي

 

  روي ديواربا ماژيک قرمزيک قلب بزرگ کشيده بود وداخلش

 

  نوشته بود: مادردوستت دارم!

 

  مادردرحاليکه اشک مي ريخت به آشپزخانه برگشت ويک قاب

 

  خالي آورد وآن را دورقلب آويزان کرد.

 

  تابلوي قلب قرمز هنوزهم دراتاق پذيرائي برديواراست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 13:59
  به قلم: کبوتر کله سرخ  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
تا کی بگویم دوستت دارم همینجوری ؟

دارم تو را از خویش میکارم همیجوری ؟

 

گر آن غده ی سخته صنوبر شکل قلبت بود

 

با این همه دوستت داشتم همینجوری !

 

در حوض چشمت نم نمک میریخت چشمانم

 

تا صبح ابری وار می بارم همیجوری

 

یک تیر خواهم زد به قلبم تا بدانی تو

 

من بی تو از خود سخت بیزارم همینجوری

 

کوشش نکردم تا به دستت آرم اما

 

از تو چگونه دست بردارم همینجوری

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 19:9
  به قلم: کبوتر کله سرخ  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

دوستان اشعار من افسانه نیست

 

 

لااقل بیگانه از گلخانه نیست

 

 

توی قلبم درد سوسو می زند

 

 

شمع می سوزد ولی پروانه نیست

 

 

مرد پوشالی که دنبال تو بود

 

 

کاش میفهمید این مردانه نیست

 

 

هیچ میدانی چرا شاعر شدم ؟

 

 

چون که دیگر هیچ کس پروانه نیست

 

 

 

مهدی رهدار

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 18:9
  به قلم: کبوتر کله سرخ  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
لحظه ها می لرزند

و رقاصان شطرنج

میان آوای فلوتت

با هزار لبخند

سرد و مبهوت ایستاده اند

می ترسم

آمدنت را خلوتی نباشد

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 17:47
  به قلم: کبوتر کله سرخ  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 ظلمت

 

 

پليس منطقه اي در پي دو حيوان بود

 

 

فرار من و تو از باغ وحش يك آن بود

 

 

پلنگ ها سه نگهبان باغ را كشتند

 

 

بزرگ و كوچك از اين حادثه هراسان بود عدالت

 

 

پلنگهاي فراري اگر چه مي رفتند

 

 

تمام كوچه خيابان پر از نگهبان بود

 

 

قرار بود كه يك خانه دست و پا كنيم

 

 

اگر چه خانه ما تا كه بود زندان بود

 

 

جنوب شهر خيابان فرعي بازار

 

 

صداي تير و تفنگ آن طرف دو چندان بود

 

 

گلوله بود و هياهو و آسمان ابري

 

 

و باز ريزش باران كه هي كماكان بود

 

 

چه نعره ها كه نمي زد پلنگ نر در شهر

 

 

و جمعيت كه به هر سمت و سو گريزان بود

 

 

تفنگ ها همه آماده آن دو را بزنند

 

 

مرا زدنند و تو ماندي و قسمت اينسان بود

 

 

گناه خانه بدوشي كنار آزادي

 

 

گذشته از همه مردن چقدر آسان بود

 

 

براي دفعه آخر مرا نبوسيدي

 

 

تو رفتي و جسدم بي تو زير باران بود

 

 

و حال يك تنه بايد كه خانه را مي ساخت

 

 

پلنگ ماده كه از كرده ها پشيمان بود

 

 

غروب جوي پر از خون و خانه اي بي مرد

 

 

پلنگ و نم نم باران كه رو به پايان بود.

 

نگاه

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 17:44
  به قلم: کبوتر کله سرخ  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

دادگاه مقتولين

 

 

قتل گاه نفس هايم بود

 

 

حکم آزادي ام

 

 

آب گل آلودی بود

 

 

مزين به آفتابی ترين شب

 

 

اعدام باشلاق

 

 

به ميمنت بی اعتمادي قضات

 

 

برگه پزشک قانونی را چسباندندزندان

 

 

مرگ بر اثر پياده روی

 

 

بالای آخرين امضايم نوشتم

 

 

دروغ است

 

 

 

اما نبود من به تاثير گام ها رسيده بودم

 

 

بودن و يا نبودن ديگر فرقی نداشت

 

 

زيرا خواب آلوده از پشت بوته های پلکين خبر ندارد

 

 

اما توفنده طلسم حجله گاه پرسه نسيم هرزه کاری بود

 

 

که نهيبم ميزد :

 

 

پلک زدن ممنوع

 

 

شتابناک لجن های آبگينه ای را به پا کردم

 

 

برای فرار ابتدا بايد مبداء را شناخت !!!زنداني

 

 

اينجا کجاست ؟ زندان ؟

 

 

پيشانی امرا سيبل ناوک هايشان کردم تا جوابم دهند

 

 

احساسی قلقلکم ميداد

 

 

خونم را به پای ترازوی عدالت ريخته اند

 

 

تا شمشيرش سرخ را بشناسد

 

 

اما ای کاش جسدم را بر کفه سبک ترازو ميگذاشتند

 

 

که صبح تبرئه شود

 

 

مجبور بودم با زشت ترين فرشته همسفر شوم

 

 

تا رای اصراری دادگاه را اجرا کند

 

 

من بايد حکم تکراری لعنتي را بلند بلند می نوشتم

 

 

محکوم به چند سال زندان به اعمال شافه ؟ !!!

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 17:38
  به قلم: کبوتر کله سرخ  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 
ديروز شيطان را ديدم.
شياطين
 
در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت.
 
مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌
 
 
هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
 
 
توي بساطش همه چيز بود:
 
 
غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ...
 
 
هر كس چيزي مي‌خريد .
 
و در ازايش چيزي مي‌داد.
 
بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را.
 
بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند .
 
 
و بعضي آزاديشان را.
 
و من ديدم که شيطان مي‌خنديد
+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 17:35
  به قلم: کبوتر کله سرخ  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T