منم دخت ایران و ایرانی ام....
ولی در درون زنی مردانه ام...

//// زنم من.
زنی در اندرونی -
در پستویی که در آن حسرتها
و آرزوهایم را پنهان کرده ام.
پستویی
که بوی خواسته های مردانه ات
در آن ، هوای آزاد رهایی ،
هوای آزادی را پس می زند.
زنم من.
زنی که مشروطه را پشت سر گذاشته است.
اسلحه به دست و فریاد بر زبان به استقبال آزادی رفته است
و خیلی زود از کَفَش داده ؛
از کفش ربوده اند!
زنم من ؛
در هیات یک انسان.
هرچند اگر کاغذی به نام «قانون» به انکارم برخیزد.
زنم من و انکار من ،
انکار حقیقت است.
قرنهاست که این را می گویم و تو هنوز آن را نشنیده ای!
همیشه دیواری بوده است ؛
همیشه پرده ای.
چهره ام را ببین!
این صورت دیروز من است.
از یادم نمی رود.
از یادم مبر! من همانم ؛
از اندرونِ پنهانِ تو به خیابان آمده ام.
با تو سخن گفته ام.
دنیا صدایم را شنیده است.
دنیا به سلامم پاسخ گفته است
و تو هنوز در کار دیوار کشیدن و
پرده انداختنی!
با من بیا. از دیروز "تو" به امروز "ما".
اگر نیایی فردا از آن "من" خواهد بود !

قرار روبه روی کافی شاپ , راس چهار
آهای منتظرم ! دیر کرده ای اینبار !
همیشه راس چهار دست تو به دستم بود
و حال شاخه گل تو گل همیشه بهار
دوباره خط نگاهم به جاده ها چسبید
و غوطه ور شد احساس من در این افکار
نگو که قید مرا هم زده , نگو , نه نه !
آهای فکر پلید , دست از سرم بردار
*****
درست یک سال بعد جاده ی خلوت
سکوت یک سرکاری از خودش بیزار
یکی , دوتا , سه تا , هزار غنچه پرپر
صدای پک زدن من به بسته سیگار
ترانه های جدیدت چه قدر تکراریست
نوار لعنتی من – همش / همش تکرار
بگو که بر میگردی هنوز منتظرم
هنوز روبروی کافی شاپ راس چهار
نشسته ام تنها به امید دیدارت
فقط به خاطر تکرار آخرین دیدار
*****
قرار , روبروی چشمانت لحظه ی مرگ
صدای آخرین پیام من , صدای نوار:
(( امید من به سلامت برو , خیالت تخت ))
خیال پوچ مرا هم به قصه ها بسپار ...
شاعره محترمه : شکوفه پویایی
به دليل زياد بودن و سنگين شدن وب نتونستم همشون رو بزارم
يه تعدادي رو تو ادامه مطلب ميتونيد ببينيد
اگه خوشتون اومد باقيش رو هم خواستيد بگيد تا بذارم تو يه پست جديد

بردگان فراری
زبانم از درد زیر آسیاب دندان ها
جویده / کوبیده و سرخ میشود
فریاد بر هنجره ام پنجه می کشد
کوبیده زبان با خورشت خون هنجره می خورم از درد
از درد یک سرمشق
اینگاه که / استاد شعر سرمشقم میدهد تا بنویسم :
بابا آب ندارد !
بابا نان ندارد !
بابا خانه ندارد!
درد دارد !
بابا حرف دارد !
خانه را ویرانسرا را دوست می دارد.
شعر من به برابری می اندیشد
و میدانم!
که از برایش نه قافیه نه وزنی نخواهم یافت!
که برابری را هم برابرتر کشته اند!
واژه ای که به نامش
خاک وطن جویدند و یک کاسه خون بالایش را ندانست.
از دیروز تا امروز فهم این واژه مغذ می خواهد !
دیروز تا امروز هر چه شنیدیم از عدل / برابری بود
شنیدن کجا دیدن شود ؟!!! !
چشم ها به گوشها حسادت کردند
نابینا شدنند ...
از بس برای دیدنش
چشم چرانی کردند.
دیروز گر چه گل آلود
فردا روشن است
فردایمان را در دیروزمان ترسیم کنیم اگر
همه با هم برابرند اما ...
باز من نادان نمیدانم که چرا ؟
چرا همیشه بعضی "برابرتر"ند از شانه برهنگان؟
گوشها از شنیدن نا شنوا
چشم ها از ندیدن نابینا
برابریه تکه دستمال بر دوش مرد را
شنیدن کجا دیدن شود؟
من نادان شدم این واژه را اعتراف باید کرد.
"انسانی" با یک تکه پارچه بر دوش
با "انسانی" شلاق بر دوش چشیده ؟ چه فرقی میکند ؟
من نامه به یک مرد مینویسم.
به زنی که دردم میکشد.
مردی که در دامگاه برابری مجهول الهویه نامید عدالت را
آن یک قطره بارانم ، در کویر...
و به پنجره ای، / که دیوار کردنش / تا دریای برابری را غرق شده ببینیم
برسد به بند 209
به نگاه خیره به دیوار زنی اسیر...
به معلمی که تا آخرین نفس میگفت :
بابا آب ندارد ! / بابا نان ندارد !
بابا درد دارد ! حرف دارد ! خانه ندارم ...
من آن پروانه افلیجم / که میگردم به دور همین شمع
شعر من به برابری می اندیشد.
به قلبهای ساف / دستهای ترک خورده در زنجیر تا پا
به آب / نان / خانه / ندارد چرا بابا ...
به سردی فلزی که سخت میفشارد دستهای پینه زده
گفتند شاگردان را با چوب الف بیگانه میکنیم
از شاگرد که بگذریم
همین دیشب رد پایش بردستهای معلم یادگاری نوشت
کبود شده رد پایش بر پا های برهنه
کبود شده رد پایش بر دستهای "شادی" / بر شانه های "مهدی"
کبود شده رد پایش بر ترک خورده دستها در بنددست
کبود شده رد پایش بر دستهای دخت ....... زمین
چه شد ؟ / چه باید کرد ؟ / چگونه باید کرد ؟
مگو همینجا ماند باید / لولید میان لای و لجن برابری
من به یک پروانه افلیج فکر می کنم / که افسانه ای باور نکردنی بود
وقتی از مردار زنان رهید و به شمع رسید
به شمع برابری
پروانه ای که از برای دیدار شمع گل خرید
بهایش را جان پرداخت
یک گل بی رنگ و بو
یک رز مصنوعی
آخر کدامین گل جنگ را نعمت مینامد ؟
آخرکدامین گل ؟
کدامین گل ؟
که ما آن را رز مینامیم!
کدامین رز رحمت را در خون خلاصه میداند.
من / نادان
برای آنان که من از در آمدند
من از درگذشتند
در شهر ما قعطی شاعر نیست
یا خدای ناکرده خشکسالی شعر نیست
به حکم برابرتران خاموش را آهسته مینویسند.
با تو هستم شاعر (!)
شاعرالدوله و شاعر با هم، فرقهایی دارند
فرقهایی اندک، مرزهایی باریک
که ز حُر تا دگری یک نقطه ست!
یک دستمال بر دوش تا دوشی آشنا بر رهنگی و شلاق
شعرهاشان را نیز، چون خود شاعرها، انگ چسبانده اند
خواب بر دیده ی بردگان شیرین
بنده داران بیدار!!!
شاعر مرحوم !
شعرش نیز، چون خودش محروم!
شعر او مثل وجود خود او حرف مگوست
« آی ساکت جیرجیرک!
از چه است این فریاد؟
بیداد نکن، برده هایم خوابند! »
ای وای ببخشید بنده هایم خوابند ....
منزجرم از مرگ اما........
مرگ بر خواب بردگان
بیش از گفتمان مرگ از خواب تسلیم آوردنگان / از خواب بردگان دردم میآید.
در قانون برابرتران شاعران دروغ می نالند
نمیدانم چگونه بنالم که به بهتان دروغ خاکم نکنند
در گورستان بنده گان فراری.




زنده به شعر خویشم در این اسارت شعر
عشقم همین قافیه ام در این کسالت شعر
شاعرکی بازیگوشم که در نبرد با خویش
می خزم در امتداد شب به بی نهایت شعر
چشمک این واژه ها در امتداد شعر دوست
چه رنگی می زند داد به نقش غربت شعر
خدای من چه میشنوم صدای ناله کیست ؟
چه آهی میکشد آه به بام خلوت شعر!
دلم داند قلم خواهد که من با شعر بمیرم
هوار و صد هزار بیداد از این سماجت شعر
قصم به نور این ماه قصم به ظلم این شب
زنده به شعر خویشم در این اسارت شعر

در اینجا چهار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب
در هر نقب چندین حجره
در هر حجره چندین مرد در زنجیر
از این زنجیریان یک تن زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است
از این مردان یکی در ظهر تابستان سوزان نان فرزندان خود را بر سر برزن
به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته ست
از اینان چند کس در خلوت یک روز باران ریز بر راه ربا خواری نشسته ست
کسانی در سکوت کوچه از دیوار کوتاهی به روی بام جسته ست
کسانی نیمه شب در گورهای تازه دندان طلای مردگان را میشکستند
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و طوفانی نکشتم
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسم
در اینجا چهار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب
در هر نقب چندین حجره
در هر حجره چندین مرد در زنجیر
در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارن
در این زنجیریان هستند مردانی که رویایشان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد
من اما در زنان چیزی نمی یابم کز آن همزاد را روزی نیابم ناگهان خاموش
مرا گر نبود این رنج شاید بامدادی همچو یادی
دور ولغزان می گذشتم از تراز خاک سردپست...
جرم این است
جرم این است...

امشب در شعرش شاعر پرپر زند دوباره
به خاک پای کوروش بوسه زند صد باره
تنهاترین مرد شبم در این شب وحشت زا
پایان بده ایران دخت به این شب شب افزا
ما از نسل کاوه ایم خون ما از آرش است
ما از نسل اهورا قلب ما از آتش است
از قفسم مترسان من زاده ی زندانم
عشق را چه باک عاشقه خاک پاک ایرانم
چه بد در بیت قبلی قافیه ام رقم خورد
نام وطن با زندان هوش از سر شاعر برد
مگر نگفته اند وطن گهواره شیران است ؟
شیر در زنجیر به دور از نام پاک ایران است
این چیست که مادر من گرفته است به دندان
گویند که این حجاب است نجابت ما رندان
پوفیوز عرب نواز خواهر من نجیب است
با رنگ دستمال تو تمدنش غریب است
تاریخ ما کوروش است ما را به خواب گرفتند
سنگ قبر کوروش را دیشب به آب گرفتند
ما آریا آفتابیم چه شد خورشید زندان شد ؟
چه شد که نام زندان قافیه اش ایران شد ؟
شاعر بس کن که باز هم خنجر زدی به این تن
باز شد که نام زندان قافیه این وطن !
شعر از : کیانوش انصاری













































































مرد افغانی است.
12 سال پیش با زنی ایرانی ازدواج می کند.
حالا 3 فرزند دارند.یک پسر و دو دختر.
زن آنقدر در طول تمام این سال ها از شوهر افغانی اش کتک خورده که از سه ماه پیش گذاشته و رفته...
حالا پدر خشن دیوسیرت مانده با 3 تا بچه بی پناه.
این دختر آنقدر شکنجه شده که در مدرسه غش کرده و تازه آن موقع از راز تلخش پرده برداشته است:
«پدرم بدبین و عصبی است و هر شب دست و پایم را با روسری می بندد و
با یکی از 3 نوع چوبی که برای کتک زدن من دارد شکنجه ام می دهد.و...»




برادر و خواهر این دختربچه 11ساله الان در بهزیستی هستند و
خودش هم به دلیل شدت جراحات هنوز در بیمارستان بستری است.
روزگار غریبی است نازنین
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس...
دلم هر لحظه بیشتر فشرده می شود.
ای داستان ادامه ندارد نخوانی ام
هی - تاکسی - مرا به خودم میرسانیم ؟
![]()
![]()
![]()
به کجا میروی عزیز؟ این وقت شب کجا ؟!!!
گفتم به روزهای قدیم جوانی ام
![]()
![]()
![]()
چپ چپ نگاه کرد و مرا با خودش نبرد
فهمیده بود مرا با خودش نبرد
فهمیده بود مرد فراریه جانیم
![]()
![]()
![]()
کمی نمانده بود سایه خود را لگد کنم
افتاده بود روی زمین زندگانی ام
![]()
![]()
![]()
من آزادی را که مثل خودم بی کس بود
را کشته ام و برای همین است که جانی ام
![]()
![]()
![]()
حالا دوباره گورم را گم میکنم عزیز
ار بس نداده هیچ کسی نشانی ام
![]()
![]()
![]()
من باز قرص های خودم را نخورده ام
چون من به قول مردم اینجا روانی ام
![]()
![]()
![]()

دوستان و بزرگواران
از اینکه ما رو تنها نمیگذارید و با نظراتتون ما رو بیش از پیش مسرور و مدیون میکنند سپاسگذاریم
همتون رو دوستتون داریم
تنهامون نگذارید
امروز شعری داریم از دوست شاعرمون جناب مهدی رهدار عزیز
(دادگاه مجهول الهویه های مطبوعاتی)
خبر تیتر می شود/ دست به دست
در راه دامگاه عدالت
بوی خورشت بریده زبان
حرفها را به لب نیامده از یاد می برد
مشغول خواندن شعارهای دیواری ام
باروزنامه ای در دست
از بس مرگ بر در و دیوار نوشته اند....
چقدر مرگ بر در و دیوار نوشته اند
رد می شوم
قلبی روی دیوار است
زنی دلش را به دست گرفته / چادرش را به دندان
نگاهم را دور می زنم / دیوار بعدی
به کاندیدای اصلح ما رای دهید ↓
: زنده باد بادا بیلت کلنگ بادا
به دادگاه می رسم با روزنامه خوابهای دیگر
روزنامه را باز می کنم
تیتر بزرگ می شود
مای امروز↓
به امر صندلی خانه
حقوق معنوی زیاد می شود
: آمین↓
منشی می گوید : به احترام حاج آقای صندلی بلند شوید
خوشبختانه جایگاه زن و مرد یکی شده
برای همین خیلی از بچه ها پدر و مادرشان یکیست
تق تق تق
دادگاه علنیست
: آقای / زاده / شما متهم هستید
به این هرنوشتها
متهم :
به خدا من این یکی نیستم من آن یکی هستم
ولی حرف/ حرف در می آورد
صفحه آگهی
- کره آب بدون کلسترول
- تور مسافرتی به آخهای آزاد
- کتاب فال عشق از روی چروکهای کفش منتشر شد
زایده ی قبرهای چند طبقه
در این مرده تماشا دچار لذت شناسی مرگم
مردن که تماشا ندارد
تمام دنیا مد نظر داشته باشد
من بریده روزنامه جمع می کنم
نمی دانم تا کی
تا کی سوار بر اسب ِماندن
تا کی سرتان پیش مثل میش چشم می گویید
چشم که می بیند/ نمی گوید
چه نشسته اید به خاک سیاه ؟
که ایستاده ها هم عقب مانده اند
آنها که ماندند درماندند
آنها که رفتند دررفتند
باز مانده ای بازنده ایم
این روزها با اینکه با چند صدا حرف میزنم
هر حرفی به من می چسبد
مثل تشویش اذهان عمومی
در این گوارش ناگوار اگر حضم نشوی
دفع خواهی شد
متهم :(صورتش درمیله ها)
با فریاد- ← این قانون غیرقانونیست
قاضی : ختم جلسه
منشی: جادارد ازعوامل پشت پرده تشکر کنیم
خانمها آقایان بعد از پایان جلسه ↓
از سمت کنار هم رد شوید
جلوی دادگاه
کم کم همه جا خلوت می شود
کسی با چشمهای توخالی رد شد
سایه ام با او رفت
در این تمرگش مه آلود
خودم را به کوچه بعدی می زنم
چپ یا راست فرقی نمی کند.
الهی انتظار کشیدن در کوچه گذار عشق
مرا آرامش میدهد
شمارش ثانیه ها و صبر بیرحمانه زمان و انتظار
صبر و عشق و خوف و اجبار دل بر انتظار
مرا آرامش میدهد.
و دردا که زیبا و چه گیرا و شیداست ندایی که از فاصله ها می آید
ندای که تیک تیک ساعت به نظم آن تشبیه شده.
این ندا ندای کیست ؟ صدای چیست ؟ چه کسی میداند ؟
من میدانم !
آه چه نظم و ترتیب و ترکیبی دارد !
آری صدای تیک تیک ساعت است که لحظه های انتظار را فریاد میزند.
اما این صدای تیک تیک نیست این تق تق است !
شاید صدای اشکهای من اند که بر زمین میکوبند.
نه اشکهای منم که بر گونه ها خوشکیده اند.
این ندا ندای کیست ؟ صدای چیست ؟ چه کسی میداند ؟
من نمیدانم !
پس که میداند ؟
من نمیدانم !
پس چرا اینقدر برایم آشنا و شیرین است ؟
من نمیدانم !
تق تق تق
صدا نزدیکتر و نزدیکتر و نزدیکتر میشود
تمام سلول های نظام وجودم شورش کرده اند
شورش برای چه ؟
من نمیدانم !
صدا نزدیکتر و نزدیکتر و نزدیکتر میشود
تق تق تق
به ناگاه سردار سپاه یعنی قلبم
از تنها راه فرار یعنی هنجره ام
از کاشانه خود بیرون گریخت
و اینک در دستان عامل شورش تمام وجودم بود
و اینگونه بو د که قلبم به تسخیر وی در آمد
و من چه آشفته ندانستم
این صدای قدم های عزیز ترین شورشی وجود من
این ندای پیایان انتظارم بود
سپیده بود که می آمد
تا نظام شب از وجودم بر اندازد
درود و زنده باد شورشی
تا باشد باشد از این شورش ها




مادرخسته ازخريدبرگشت وبه زحمت زنبيل سنگين راداخل خانه
آورد. پسربزرگش که منتظربود، جلودويد وگفت : مامان، مامان!
وقتي من درحياط بازي ميکردم وبابا داشت باتلفن صحبت ميکرد
تامي با ماژيک روي ديواراتاقي که شما تازه رنگش کرده ايد ،
نقاشي کرد!
مادرعصباني به اتاق تامي کوچولورفت. تامي ازترس زيرتخت
قايم شده بود،مادرفريادزد: توپسرخيلي بدي هستي وتمام ماژيک
هايش رادرسطل آشغال ريخت. تامي ازغصه گريه کرد.
ده دقيقه بعد وقتي مادروارداتاق پذيرائي شد،قلبش گرفت . تامي
روي ديواربا ماژيک قرمزيک قلب بزرگ کشيده بود وداخلش
نوشته بود: مادردوستت دارم!
مادردرحاليکه اشک مي ريخت به آشپزخانه برگشت ويک قاب
خالي آورد وآن را دورقلب آويزان کرد.
تابلوي قلب قرمز هنوزهم دراتاق پذيرائي برديواراست!
به منظور تشكيل ائتلاف اصلاحطلبان براي انتخابات مجلس جمع زيادي از گروههاي حاضر در جريان اصلاحات با تشكيل يك شورا برنامهريزي براي اين انتخابات را آغاز كردهاند.
به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، اين شورا كه اعضاي آن را افراد شاخص گروههاي اصلاحطلب تشكيل ميدهند، قصد دارد برنامه رسيدن به ائتلاف را در جريان اصلاحات دنبال كند.
بر اساس اين گزارش اين عده تاكنون جلساتي را با حضور بزرگان جبهه اصلاحات داشتهاند.
در سال گذشته در انتخابات شوراها نيز شوراي مشابهي با عنوان ستاد ائتلاف اصلاحطلبان به رياست حبيبالله بيطرف وزير نيروي دولت خاتمي تشكيل شده بود.
روز گذشته نيز قائممقام دبير كل حزب اعتماد ملي در گفتوگو با خبرنگار ايسنا خبر داد كه براي سامان دادن بيشتر به جريان اصلاحات قرار است كروبي، هاشمي و خاتمي با يكديگر ملاقاتي داشته باشند و اين ديدار هم صرفا به انتخابات مجلس هشتم مربوط نميشود و اهدافش كليتر است.
وي با بيان اينكه " عموم اصلاحطلبان تاكيد دارند سه چهرهي شاخص اصلاحطلب محوريت اصلاحات را بر عهده بگيرند و اصلاحطلبان را مديريت و هدايت كنند" تصريح كرد: اكثريت اصلاحطلبان از خاتمي، كروبي و هاشمي ميخواهند نگذارند پراكندگي و افراط و تفريط در كارها بوجود آيد و ما نيز بر اين قضيه اصرار داريم.
قائم مقام دبيركل حزب اعتماد ملي همچنين با تاكيد بر اينكه " خواستهي ما اين است كه سه چهرهي مذكور اصلاحطلبي در كنار هم بنشينند و جريان اصلاحات را هدايت كنند" گفت: با توجه به اين مسائل قرار آقايان(كروبي، هاشمي و خاتمي) اين است كه اين اقدام را عملي كنند و در جلساتي با هم به تبادلنظر و تصميمگيري بپردازند، البته معنايش اين نيست كه احزاب را سلب اختيار كرده و براي آنها تصميم بگيرند؛ بلكه به اين معناست كه با دقت بيشتر جريانها را مديريت كنند.
عضو فراكسيون اكثريت مجلس گفت: احيا و بازگشت مجدد آرامش به فضاي سياسي و روحيه خدمت از جمله دستاورد هاي پيروزي اصولگرايان در چهار انتخابات گذشته بوده است.
به گزارش فارس،الياس نادران نماينده مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي در اولين نشست فعالان اصولگرا كه جمعه شب با حضور تعدادي از چهرههاي سرشناس اصولگرا و اعضاي شوراي اسلامي شهر تهران برگزار شد، به ارائه تحليلي از آخرين آرايش گروههاي سياسي و نيز وضعيت اصولگرايان در آستانه انتخابات مجلس هشتم پرداخت.
وي با يادآوري اين نكته كه فراهم شدن عرصه خدمت براي اصولگرايان، زاييده تدابير آنان پس از قضاياي دوم خرداد 76 بود، گفت:بحمدالله پس از پيروزي اصولگرايان در دومين دوره انتخابات شوراي اسلامي شهر و روستا،با چرخشي در فضاي سياسي و در اوج يأس اصولگرايان، عرصه خدمت براي نيروهاي متعهد فراهم شد.
اين عضو سرشناس جريان اصولگرا از جمله دلايل اصلي پيروزي قاطع اصولگرايان در انتخابات مجلس هفتم را ملموس شدن خدمات نيروهاي متعهد به مردم و تفاوت آشكار گفتمان اصولگرايان با ديگر گفتمانها دانست.
نادران روي كار آمدن اصولگرايان و نيروهاي متعهد در شوراي شهر و مجلس هفتم را احيا و بازگشت مجدد آرامش و روحيه خدمت و تداوم حركت اصولگرايي به فضاي سياسي كشور دانست و افزود:اگرچه همه تلاشها و تدابير براي معرفي و حمايت از كانديداي واحد در انتخابات رياست جمهوري نهم در جريان اصولگرا به نتيجه نرسيد اما تقدير اين بود كه با پيروزي يكي از چهرههاي اصولگرا، خدمت به مردم براي اصولگرايان همچنان باقي و حلقه خدمات تكميل شود.
نادران از به نتيجه نرسيدن تلاش اصولگرايان براي معرفي چهره واحد در انتخابات رياست جمهوري به عنوان سرآغاز تشديد فعاليت دوم خرداديها براي تخريب جريان اصولگرا ياد كرد.
به گفته وي، دوم خرداديها هر جايي به ويژه در مجلس شوراي اسلامي، از همه توان خود براي ايجاد اختلاف و شكاف بين دولت و مجلس استفاده ميكنند كه نمونه اخير آن طرح تغيير ساعت رسمي بود كه الحمدالله با تدبير اصولگرايان، نتوانستند به هدف مورد نظر برسند.
نادران تصريح كرد: هدف دوم خرداديها از اين تلاشها بازگشتن به عرصههايي است كه طي چند سال گذشته از دست دادهاند.
نماينده مردم تهران از اين كه اصولگرايان در سومين دوره انتخابات شوراها و نهمين دوره انتخابات رياست جمهوري درس عبرت نگرفتند، ابراز تأسف كرد و گفت: البته يكي از دلايل اين مسئله، فعاليت دوم خرداديها براي ايجاد شكاف و اختلاف در جبهه اصولگرايان بود.
وي متذكر شد: اعتقادمان اين است كه همه ظرفيتهاي اصولگرايان بايد در لايههاي مختلف حضور داشته باشند؛ چرا كه هر كدام از گروههاي اصولگرا به تنهايي همه ظرفيت اين جريان نيستند.
نادران با اشاره به انتخابات پيش رو، ضمن ابراز خوشبيني نسبت به همگرايي، وحدت و انسجام بيش از پيش اصولگرايان در انتخابات مجلس هشتم تصريح كرد: قطعاً گروههاي اصولگرا از اتفاقاتي كه از زمان انتخابات رياست جمهوري به اين طرف رخ داده است، به اندازه كافي متنبه هستند.
وي ابراز اميدواري كرد همه افرادي كه در گروههاي مختلف اصولگرايان در رأس قرار دارند، آسيبشناسي جدي از رخدادهاي انتخابات رياست جمهوري تاكنون را بكنند و با اتخاذ تدابير عالمانه، طمعهاي دوم خرداديها را بخشكانند و آنان را نااميد كنند.
نادران خطاب به گروههاي اصولگرا گفت: رقيب جدي جريان اصولگرا در آرايش سياسي كشور، دوم خرداديها به ويژه تجديد نظرطلبان هستند كه تا چند سال پيش حتي بحث رفراندوم قانون اساسي را پيش ميكشيدند
18 تير 1378:
روزنامه سلام چند روز قبل تعطيل شده بود. دانشجويان به اعتراض، شب ها در خوابگاه به مباحثه مي پرداختند. طبق گفته رييس نيروي انتظامي، شب حادثه عده اي از دانشجويان راهپيمايي آرامي در خيابان اميرآباد انجام دادند.
دانشجويان به خوابگاه برگشته اند و براي خواب آماده مي شوند. نکته عجيب حضور افراد نيروي انتظامي در پشت در اصلي خوابگاه است. عده اي از دانشجويان به سادگي درخواب هستند که سر و صدايي از پايين شنيده مي شود. کمي پس از نيمه شب عده اي که مشخص نيست اعضاي نيروهاي انتظامي هستند يا شبه نظامي وارد خوابگاه مي شوند... يک ساعتي از ورود آن ها نگذشته که خوابگاه به اين شکل در مي آيند...

... بعدها دادگاه تنها يکي از سربازان رده پايين نيروي انتظامي را به جرم سرقت يک عدد ريش تراش مجرم مي شناسد. فردا صبح با تيتر روزنامه هاي زنجيره اي که به جرم زنجيره اي بودن بسته خواهند شد، مردم از جريان مطلع مي شوند و به سوي کوي مي شتابند. دانشجويان با تشکيل گروه هاي خودجوش امنيت محل را بر عهده گرفته اند. سران نيروي انتظامي که از خبط شب گذشته خود آگاه شده اند نيروهاي خود را اين بار با فاصله از کوي مستقر کرده و از دور به انتظار روند حوادث نشسته اند.

مردم فرصتي يافته اند تا شاهد تشکيل روند جديدي از جنش ها باشند. خيابان، شاهد حضور انسان هاست. عده اي براي نظاره، عده اي براي مشارکت، عده اي با هيجان انقلابي و عده اي براي آرمان هايشان.

دانشجوي جامعه شناسي، احمد باطبي پيراهن خونين دوستش را بر سر دست گرفته است. عکس در صفحه اول مجله انگليسي زبان اکونوميست چاپ مي شود. احمد باطبي به اعدام محکوم مي شود و بعد حکم به 15 و سپس به 10 سال حبس تغيير مي کند. باطبي اهنوز در زندان است و ما 6 سال است که عمل وي را افختار جنبش دانشجويي مي دانيم : تنها افتخار اين جنبش در اين شش سال.
دانشجويان شنبه در امتحان هاي آخر ترم شرکت نمي کنند و به نشانه اعتراض در کوي متحصن مي شوند. دانشجويان دختر هاشمي رفسنجاني، رييس جمهور پيشين جمهوري اسلامي را بين خود نمي پذيرند. موسوي لاري، وزير کشور براي دانشجويان سخنراني مي کند اما دانشجويان انتظار حضور خاتمي در بين خود را دارند. فرياد مي کشند : « خاتمي کجايي ؟ دانشجويت کشته شد. »
يکشنبه دانشجويان راه پيمايي آرامي از کوي به دانشگاه تهران دارند که پس از رسيدن به دانشگاه، در آن جا مستقر مي شوند.
سيد علي خامنه اي طي يک سخنراني حمله به کوي دانشگاه را به ورود افراد به خانه ديگران تشبيه مي کند. وي در جمع بسيجيان مي گويد : « حتي اگر عکس مرا پاره کردند شما واکنشي نشان ندهيد » و صداي گريه بسيجيان از بلندگوي مسجد دانشگاه تهران به گوش مي رسد. اما سوال اين است که مگر حمله به کوي به بهانه حفظ ولايت و نظام جمهوري اسلامي صورت نگرفت ؟
دوشنبه بين دانشجويان اختلاف نظر بروز مي کند. عده اي مي گويند بايد در دانشگاه ماند و تحصن کرد اما عده اي موافق خروج از دانشگاه و پيوستن به مردمي هستند که پشت درهاي دانشگاه هستند.
حوالي ساعت يازده حدود پانصد دانشجو محل تحصن را ترک و به سمت در اصلي دانشگاه حرکت مي کنند. آن ها شعار مي دهند : «خاتمي ! خاتمي ! حسين سازش نکرد.»

عده اي از دانشجويان جلوي خروج آن ها را مي گيرند و اين جريان تا بعد از ظهر ادامه دارد.
ساعت 7 است که نيروهاي انتظامي گاز اشک آور به سوي دانشجويان پرتاب مي کنند.

پدران و مادران اين دانشجويان، 21 سال قبل در مبارزه با شاه با دستمال خيس و دود آتش و سيگار با گاز اشک آورد مقابله کرده بودند.

مي گويند در مقابل دشمن مشترک، همبستگي بالا مي رود، دشمن مشترک اين دانشجويان تنها گاز اشک آور نيست. دوشنبه با همين ماجراها به شب مي رسد.
سه شنبه در خيابان هاي اطراف کوي و دانشگاه درگيري هاي پراکنده وجود دارد و ...

... شهر با حضور نيروهاي نظامي و بسيج رنگ و بوي حکومت نظامي را دارد.

حالا دانشجو بودن جرم است.

ديگر نمي توان به کوي يا دانشگاه رفت. تلويزيون انحصاري جمهوري اسلامي خبر از پايان يافتن آشوب هاي چند روز اخير مي دهد. شيشه هاي شکسته يک بانک، ملاک آشوب است و حضور نيروهاي مسلح بر سر هر چهار راه نشان نظم. اخبار با نشان دادن يک موتور آتش گرفته، ترس از هرج و مرج را به مردم القا مي کند. حالا نيروهاي نظامي کنترل شهر را به طور کامل در دست مي گيرند.

با پيام سيد علي خامنه اي و تبليغات تلويزيون قرار مي شود تا روز چهارشنبه « اقشار مختلف مردم » براي اثبات همبستگي مردم و نظام به خيابان بيايند.

امروز چهارشنبه است و آن ها به خيابان آمده اند...

موخره : امروز 6 سال از ماجرا گذشته است. سردار نظري فرمانده وقت نيروي انتظامي تهران از تمامي اتهامات تبرئه شد و تنها يک سرباز ساده به جرم سرقت خودسرانه يک ماشين ريش تراش به 90 روز زندان محکوم شد. احمد باطبي هنوز در زندان است، مقامات جمهوري اسلامي اعلام کردند تنها کشته اين جريانات عزت الله ابراهيم نژاد، مهمان ساکنان خوابگاه بوده است و هرگز معلوم نشد چه کسي چشم شاگرد برتر کنکور را کور کرده است، چه کسي با لباس شخصي در خوابگاه تيراندازي مي کرده، چه کسي دستور حمله به کوي را صادر کرده و دانشجويان کوي چه مي خواستند بگويند.
دارم تو را از خویش میکارم همیجوری ؟
گر آن غده ی سخته صنوبر شکل قلبت بود
با این همه دوستت داشتم همینجوری !
در حوض چشمت نم نمک میریخت چشمانم
تا صبح ابری وار می بارم همیجوری
یک تیر خواهم زد به قلبم تا بدانی تو
من بی تو از خود سخت بیزارم همینجوری
کوشش نکردم تا به دستت آرم اما
از تو چگونه دست بردارم همینجوری

دوستان اشعار من افسانه نیست
لااقل بیگانه از گلخانه نیست
توی قلبم درد سوسو می زند
شمع می سوزد ولی پروانه نیست
مرد پوشالی که دنبال تو بود
کاش میفهمید این مردانه نیست
هیچ میدانی چرا شاعر شدم ؟
چون که دیگر هیچ کس پروانه نیست
مهدی رهدار

تپولوژی روز وبلاگ (بخش اول)
1 توی سر وبلاگ نزنيم ديدخود را عوض کنيم: وبلاگ امروز میدانيم که آن رسانه انقلابی که فکر میکرديم نيست. همه چيز را زير-و-رو نمیکند. اما وقتی میبينيم از آنچه توقع میکرده ايم وبلاگ نااميدمان کرده است به نظر من مضحک است که به سر وبلاگ بزنيم و وبلاگنويسان، يا اظهار نااميدی کنيم و بگوييم شايد در آينده دور وبلاگ اميد ما را برآورده سازد! راه سادهتر و انسانیتر و البته منطقیتر اين است که ديدمان و دستگاه نظری را عوض کنيم يا دقيقتر: تصحيح کنيم و در آن بسته به شرايط و چگونگیهای مکشوفشده وبلاگ متناسبسازی کنيم. همه چيز که ايدئولوژی نيست نتوان به آن دست زد!
میگويند ملا نصرالدين به مردم میگفت خانه فلانی آش میدهند وقتی ديد همه روانه خانه فلانی شدند با خود گفت شايد هم راستی آش میدهند! اين حکايت نظريه پردازیهای ما در باره وبلاگ هم هست. می خواسته ايم وبلاگ انقلاب کند و باورمان شده بوده است که میکند.
2 نقشگرايی نگره ای راهگشا: راه حل اتخاذ يک ايستار نقشگرايانه است. وبلاگ تا اينجا نقش های مهمی بازی کرده و دوره های چندی را پشت سر گذاشته است. بهترين راه معاينه وبلاگ روش بالينی است. بايد ديد امروز درد وبلاگ چيست. در باره وبلاگ و استعدادها و دردهايش نظر واحد و عمومی و نسبتا-جاودانه نمیتوان داد.
بر اساس يک رهيافت نقشگرا، بايد گفت که امروز وبلاگ ايرانی کارخانه مفهومسازی است. دستگاه معناسازی است. وبلاگ برد اجتماعی اوليه ای که برايش گمان میرفت ندارد اما برد نخبگانیاش کاملا قابل توجه است. به زبان ديگر، وبلاگ امروز محل طرح نظرها و بحث و درگيری فکری گروههای معينی از جامعه است که معمولا از اليت جامعه ايرانی به حساب می آيند: روزنامه نگارند، معلم دانشگاه اند، اهل تخصص اند، دانشگاه ديده اند، سياست شناس اند، زبان شناس اند، مترجم اند، روشنفکرند يا دقيقتر: کار روشنفکری میکنند.
3 وبلاگ ها منظومه های آزاد بحثهای نخبگان: اگر ارزش بحثهای وبلاگی را با ميزان انعکاس آنها در عرصه عمومی جامعه بسنجيم احتمال بسيار نااميد می شويم چنانکه ديگران شدند و گاه در وبلاگشان را هم تخته کردند و خداحافظ. اما وبلاگها بويژه وبلاگهايی که می توان آنها را وبلاگ مرجع ناميد – من عمدا از صفت پرخواننده پرهيز میکنم- حلقههای بسيار قابلی برای گفتگوی نخبگان هستند. نخبگان را هم با اغماض به کار میبرم. حالیا کلمه بهتری ندارم. قصد هم ندارم صف بندی نخبه و غيرنخبه کنم و يا مدعی شوم که همه بحثهای نخبگانی در وبلاگهاست که دارد مطرح می شود. به هيچوجه. نکته ام اين است که نقش/کارکرد وبلاگ در حال حاضر اين است که «حلقه های مفهوم ساز»ی بين گروههايی ايجاد کرده که جنس بحث آنها از بحث های نخبگانی است. يعنی ادعای بزرگ ندارم. ادعای من مینیمال است و ناظر به وبلاگهای مرجع. مرجع بودن را هم بر اساس ميزان ارجاع و مورد بحث قرار گرفتن و انعکاس يافتن نظر وبلاگنويس تعريف میکنم. در اين نوع نگاه دو نکته ديگر هم وجود دارد: اولا -و اين بسيار مهم است- وبلاگی که ديده نشود و خوانده نشود و مورد بحث کامنتنويسان و وبلاگنويسان قرار نگيرد وبلاگ نيست. بنابرين وبلاگها حلقههای تو-در-تويی هستند که هر زمان يکی در ميان آنها به مرجع بحث تبديل میشود. در واقع منظومههايی که به طور پيوسته باز و بسته میشوند. از اين حلقه بحث به حلقه بحث ديگر میپيوندند. شناخت وبلاگستان يعنی شناخت وبلاگهای مرجع اش و منظومههای بحثی آن. و البته بحث های آن!
دوم هم اين که آنچه در اينجا میگويم چيزی از ديگر خصايل طبيعی وبلاگ را که قبلا هم من هم ديگران بحث کرده ايم نفی نمیکند. من به همه تعريف های پیشگفته که متکی بر نقش/کارکرد وبلاگ باشد اعتقاد دارم. با آنچه گفتم در واقع يک نقش ديگر وبلاگ را برجسته میکنم. نقشی که گرچه ناشناخته نيست و اين جا و آنجا از آن به ابهام و اجمال سخن رفته است اما با تاکيد بر آن و برجسته کردناش ما وبلاگ را با نقشی به ياد میآوريم که در دقيقه اکنون احتمالا مهمترين نقش آن است. شناخت اين مساله به طور طبيعی بر رفتار وبلاگ نويسان – آنها که مرجع شماری از بحث ها بوده اند يا بالقوه میتوانند مرجع شماری از بحثهای آينده شوند- تاثير خواهد گذاشت. زبان و رهیافت آنها را جهت می دهد و مخاطب آنها را روشنتر خواهد ساخت.
4 تنظيم توقع از وبلاگ: اگر وبلاگها حلقههای بحثهای نخبگان اند و اگر کار عمده آنها که بالقوه ارزش اجتماعی داشته باشد مفهومسازی است روشن است که وبلاگنويسان بايد به اين دو جنبه نقش بالقوه خود توجه خاصی داشته باشند. ممکن است بپرسيد مفهومسازی چيست و چه ارزشی دارد. می گويم مفهومسازی طرح انديشه و نظری است که پيش از آن مطرح نبوده يا برجسته نشده بوده و نور نورافکن صحنه بر آن نيفتاده بوده است. ارزش رسانهای وبلاگ در اين زمينه کمابيش شبيه ارزش کميسيونهای مجلس شورا ست. بحثها در حلقههای کوچک طرح میشوند و تست می شوند و ورز میيابند و سپس میتوانند راهی رسانه های بزرگ و روزنامه ها و کلاسهای درس و مانند آن شوند. طبعا اين نگاه، ارزش آموزشی-کارشناسی وبلاگ را بسيار بالا می برد. ضمن آنکه توقع ما را از وبلاگ هم تنظيم می کند. امری که بسيار در آن خطا می کنيم.
در باره مفهوم مفهومسازی سخن باز هم دامنه دارد.
مردگان به ریشخند
استخوان های یکدیگر را می شمارند
و آزادی
مرگ را به آهنگی تلخ
بر تابوت ها می نوازد.
توي دنيايي كه قلبا هر كدون يه جا اسيرن
كاش به فكر اونا باشيم كه از اين زمونه سيرن
اونا كه تو عصر آهن تشنه ي يه جرعه يادن
كاش كه دست كم نگيريم اينجور آدما زيادن
نذاريم كه تو چشاشون بشينه دونه ي اشكي
اونا فانوسن و خاموش آره فانوساي مشكي
دنياشون شايد يه شهره خالي از قهر و دو رنگي
توي سينشون يه قلبه جاي اين دلاي سنگي
چهرشون شايد به ظاهر مث ديگران نباشه
اما نور مهربوني توي شهرمون مي پاشه
غم چشماشون عجيبه توي خاطرا مي مونه
ما ازش خبر نداريم چيزي رو كه اون مي دونه
توي اين عصر پر از درد خيلي آدما يه دنيان
خيليا تو جمع دنيا بي قرار و تك و تنهان
زير سايه ي سلامت هواشونو داشته باشيم
توي جمع بي قرارا عطر خوشبختي بپاشيم
به بهونه ي زمونه نذاريم كه برن از ياد
بذاريم زنده بمونن مث عشق پاك فرهاد
قصه ي فانوس مشكي صحبت ديروز و فرداس
قصه شون مال حالا نيست از حالا تا ته دنياس
نمي گم با اين ترانه گل كنه محبتامون
جايي رو بايد بگيرن هميشه تو فرصتامون
اين ترانه يه اشارس به دلاي خواب و بيدار
كه به ياد اونا باشيم همه به اميد ديدار
غم تنهايي رو بايد از نگاهشون بخونيم
خدا خيلي مهربونه اگه ما بنده ي اونيم
در بياباني دور
كه نرويد جز خار
كه نتوفد جز باد
كه نخيزد جز مرگ
كه نجبد نفسي از نفسي
خفته در خاك كسي!
زير يك سنگ كبود
در دل خاك سياه
مي درخشد دو نگاه كه به ناكامي از اين محنت گاه
كرده افسانه هستي كوتاه!
بازمي خندد مهر
باز مي تابد ماه
باز هم قافله سالار وجود سوي صحراي عدم پويد راه
با دلي خسته و غمگين، همه سال
دور از اين جوش و خروش
مي روم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه بر آن دشت كبود
تا كشم چهره بر آن خاك سياه
و ندرين راه دراز
مي چكد برزخ من اشك نياز مي دود در رگ من زهر ملال
منم امروز و همان راه دراز
من اكنون و همان دشت خموش
من و آن زهر ملال
من و آن اشك و نياز
بينم از دور، در آن خلوت سرد
در دياري كه نجنبد نفسي از نفسي: ايستاده است كسي!
«روح آواره كيست؟ پاي آن سنگ كبود كه در اين تنگ غروب پرزنان آمده از ابر فرود؟»
مي تپد سينه ام از وحشت مرگ
ميرود روحم از آن سايه دور
مي شكافد دلم از زهر سكوت!
مانده ام خيره به راه
نه مرا پاي گريز، نه مرا تاب نگاه
شرمگين مي شوم از وحشت بيهوده خويش
سرونازي است كه شاداب تر از صبح بهار
قد برافراشته از سينه دشت
سرخوش از باده تنهايي خويش
«شايد اين شاهد غمگين غروب چشم در راه من است؟
شايد اين بنده صحراي عدم با منش يك سخن است؟»
من در انديشه كه اين سرو بلند
وينهمه تازگي و شادابي
در بياباني دور كه نرويد جز خار كه نتوفد جز باد
كه نخيزد جز مرگ كه نجنبد نفسي از نفسي......
غرق در ظلمت اين راز شگفتم، ناگاه
خنده اي مي رسد از سنگ به گوش!
سايه اي مي شود از سرو جدا!
در گذرگاه غروب در غم آويز افق لحظه اي چند به هم مي نگريم!
سايه مي خندد و مي بينم واي.......
........مي خندد!
....اي..... خوب
اين چه روحي است عظيم؟ وين چه عشقي است بزرگ؟
كه پس از مرگ نگيري آرام
تن بي جان تو، در سينه خاك
به نهالي كه در اين غمكده تنها ماندست باز جان مي بخشد
قطره خوني كه به جا مانده در آن پيكر سر سرو را تاب و توان مي بخشد
شب هم آغوش سكوت، مي رسد نرم زراه من در آن دشت خموش
باز روكرده به اين شهر پر از جوش و خروش مي روم خوش به سبكبالي باد
همه ذرات وجودم آزاد
همه ذرات وجودم فرياد
نارسیس جون دوستت دارم
توي ادد ليست دل تو ديگه جايي واسه من نيست
ميدونم كه سخته اما ديگه آف هات واسه من نيست ![]()
عزيزم هك كردن قلبم واسه تو كار محال نيست ![]()
نفوذت به سرور من خيلي وقته عند حال نيست ![]()
كاشكي هيچ وقت تو مسنجر من اكانتي نمي ساختم ![]()
به اون آف هاي قشنگت پسمو من نمي باختم ![]()
اما حيف كه ديگه ديره دل من يه خورده گيره ![]()
شنيدم پشت سر من ميگي اي كاش كه بميره
حالا فهميدم كه آفهات فقط يه سند تو آل بود ![]()
سر كار گذاشتن من واسه تو عند يه حال بود ![]()
شعر از : كيانوش انصاري
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
با چشمونت ندیدی قناری سر بریدن
چه زجری داره از وطن یه باره دل بریدن
![]()
![]()
![]()
عشق من یک خونه بود خونه ای که دریدن
برای صاحب خونه حبس عبد بریدن
![]()
![]()
![]()
رو این زمین خاکی بسه دیگه جنایت
آی خفته ها به پا شید سر رسیده قیامت
![]()
![]()
![]()
خسته از خشکیدن من در این دیار بی من
با جادوگر رفاقت آتش زدن به خرمن
![]()
![]()
![]()
خدا پشت و پناهت تو که آزاده مردی
ندونستم چی شد که تو قلبم لونه کردی
![]()
![]()
![]()
برای آخرین بار بزن بوسه به لبهام
شاید که بازش کنی قفل سکوت ز لبهام
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از : کیانوش انصاری

به اسم تو خدایا قناری سر بریدن
نفهمیدم که از کی اسم تو رو خریدن
تو خونه خودت من هرگز تو رو ندیدم
خواستم بیام کنارت اما پرامو چیدن
خدای آسمونا حال دلم خرابه
سهم من زندگی یک کویر و سرابه
حتی دیگه ستاره با من هم آشیون نیست
ماه به اون قشنگی چرا تو آسمون نیست
واسه پرنده خوندم از شوق شور پرواز
پر کشید و زودی رفت غریبه بود با آواز
گفتم که آشنا شیم گفتش که عشق دروغه
گفتش که عشق یه چیزی شبیه کشک و دوغه
گفتم شاید بخنده بدونه هیچ بهونه
اما دل خونی داشت از دست این زمونه
برای پر کشیدن قناری نا نداره
اگه بخدا که بپره تو باغچه جا نداره
آخه قناری عاشقه عاشقه عطر باغچه
منتظره تا وا بشه یه روز دوباره غنچه
ای کاش که مثل گلها غنچه رو از یاد نبریم
گلهای مصنوعی رو باز به قیمت جون نخریم
و رقاصان شطرنج
میان آوای فلوتت
با هزار لبخند
سرد و مبهوت ایستاده اند
می ترسم
آمدنت را خلوتی نباشد
پليس منطقه اي در پي دو حيوان بود
فرار من و تو از باغ وحش يك آن بود
پلنگ ها سه نگهبان باغ را كشتند
بزرگ و كوچك از اين حادثه هراسان بود 
پلنگهاي فراري اگر چه مي رفتند
تمام كوچه خيابان پر از نگهبان بود
قرار بود كه يك خانه دست و پا كنيم
اگر چه خانه ما تا كه بود زندان بود
جنوب شهر خيابان فرعي بازار
صداي تير و تفنگ آن طرف دو چندان بود
گلوله بود و هياهو و آسمان ابري
و باز ريزش باران كه هي كماكان بود
چه نعره ها كه نمي زد پلنگ نر در شهر
و جمعيت كه به هر سمت و سو گريزان بود
تفنگ ها همه آماده آن دو را بزنند
مرا زدنند و تو ماندي و قسمت اينسان بود
گناه خانه بدوشي كنار آزادي
گذشته از همه مردن چقدر آسان بود
براي دفعه آخر مرا نبوسيدي
تو رفتي و جسدم بي تو زير باران بود

و حال يك تنه بايد كه خانه را مي ساخت
پلنگ ماده كه از كرده ها پشيمان بود
غروب جوي پر از خون و خانه اي بي مرد
پلنگ و نم نم باران كه رو به پايان بود.

دادگاه مقتولين
قتل گاه نفس هايم بود
حکم آزادي ام
آب گل آلودی بود
مزين به آفتابی ترين شب
اعدام باشلاق
به ميمنت بی اعتمادي قضات
برگه پزشک قانونی را چسباندند
مرگ بر اثر پياده روی
بالای آخرين امضايم نوشتم
دروغ است
اما نبود من به تاثير گام ها رسيده بودم
بودن و يا نبودن ديگر فرقی نداشت
زيرا خواب آلوده از پشت بوته های پلکين خبر ندارد
اما توفنده طلسم حجله گاه پرسه نسيم هرزه کاری بود
که نهيبم ميزد :
پلک زدن ممنوع
شتابناک لجن های آبگينه ای را به پا کردم
برای فرار ابتدا بايد مبداء را شناخت !!!
اينجا کجاست ؟ زندان ؟
پيشانی امرا سيبل ناوک هايشان کردم تا جوابم دهند
احساسی قلقلکم ميداد
خونم را به پای ترازوی عدالت ريخته اند
تا شمشيرش سرخ را بشناسد
اما ای کاش جسدم را بر کفه سبک ترازو ميگذاشتند
که صبح تبرئه شود
مجبور بودم با زشت ترين فرشته همسفر شوم
تا رای اصراری دادگاه را اجرا کند
من بايد حکم تکراری لعنتي را بلند بلند می نوشتم
محکوم به چند سال زندان به اعمال شافه ؟ !!!